عبدالله مستوفى

507

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

براى رساندن پيغام تلفنى توى اطاق آمده و پشت سر من روبروى شاهزاده ايستاده بود و اين امر به او بوده و او هم اجراء كرده است . من نهيبى به سمت او رفته گفتم : « برو گم شو ! مردكه ! تو ديگر در اين ميان كيستى ؟ ! ! » از نهيب من او جا خالى كرد و از در بيرون رفت . من برخاستم بيرون آمدم . لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم در اطاق جلو آقاى علاء السلطنه روبروى درى كه من از آن به اين اطاق آمدم نشسته و ارباب كيخسرو شاهرخ هم در گوشهء ديگر اطاق بود . من جلو علاء السلطنه روى زمين نشستم ، دامن كت او را گرفته گفتم : « شما رئيس الوزراء شديد ، پى من فرستاديد مرا مأمور سرپرستى كار نان شهر كرديد ، ( با اشاره به سمت اطاقى كه عين الدوله در آن نشسته بود ) اينمردكهء كهنه جلودار طالب مقام شما بود ، از هرزگيهاى او در دكانهاى نانوائى كه بوسيلهء من كشف و جلوگيرى ميشد خودتان بهتر از من مسبوقيد ، بالاخره حريف من نشد . يكروز يكمشت بازارى با يك سيد پيشنماز بيسواد را تحريك كرد باينجا آمدند ، شما كنار رفتيد و اين كهنه جو دزد رئيس الوزراء شد . من ميدانستم كه اين مرد كه بفكر تلافى با من است . از كار كناره كردم ، شما و رفقاتان همگى از من خواهش كرديد . مجددا وارد كار شدم ، زيرا فكر ميكردم كه كابينه همانست كه بود و رياست اين بخوبر « 1 » براى مصلحت روزگار است . آقاى حاجى مخبر السلطنه طناب خود را از زير بار ارزاق كشيد و مرا با اينمرد طماع كه ميخواهد با دزدى نان بيوه‌زنها قرضهاى خود را بدهد مواجه كرد . نتيجه اين شد كه اينمرد بىشرف امروز امر داد توسرى به من بزنند در صورتى كه حرفهاى من تمام منطقى و از روى كمال ادب بود و هيچ چيزى كه سبب اين توهين باشد ، از من سرنزده است ، حاجى معين بوشهرى الان هم آنجا و شاهد گفته‌هاى من است » . من چنان ميلرزيدم و اين جمله‌ها را با صداى بلند اداء ميكردم كه صداى من با وجود بسته بودن درها توى باغ هم ميرفت تا چه رسد باطاق مجاور . يك بار متوجه شدم ديدم حال علاء السلطنه بعد از شنيدن نتيجهء شكايت من از من بدتر شده پيرمرد رنگش مثل گچ سفيد شده و لرزه بر اندامش افتاده نزديك است سكته كند . دامنش را رها كرده ساكت شدم . پيرمرد برخاست و باطاق عين الدوله رفت و من از عمارت هيئت وزراء خارج شدم .

--> ( 1 ) - سابقا اسبهاى قيمتى و ماديانهاى نژاده البته خيلى خواهان داشت و در تابستانها كه مجبور بودند براى هواخورى آنها را بيرون ببندند ، تدبيرى براى جلوگيرى از سرقت شبانه كرده آنها را بخو ميكردند و زنجير بخورا با ميخ طويلهء محكمى به زمين ميكوبيدند و بخورا قفل ميكردند تا بازكردن و دزديدن اسب كندوكوب و معطلى داشته باشد ، بخوبر بمعنى حقيقى كسى را ميگويند كه با وسايل غيرعادى بتواند بخورا بىسروصدا ببرد و اسب را بدر برد و در معنى استعاره‌اى اين لغت مركب نسبت به اشخاص متقلب كه وسيله‌هاى خاص براى تقلب پيدا ميكنند مورد استعمال دارد